|
قاصدک ... ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر
با خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاغم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی شیطان و بازیگوش
و او یکروز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و آوای گلویم پر کند سر تا سر گیتی و خواب
خفته گان آشفته و آشفته تر سازد
بگیرد او بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام
اختناق مـــــرگبارم
![]()
صداي خورد شدن يخها در
زير گامهاي مرد مرده آزارش مي داد
نمي دانم در سرش چه ميگذرد
آخر من سالهاست که مرده ام

اگر بزرگ نمي شدم مادر بزرگ نمي مرد
اگر بزرگ نمي شدم پدر بزرگ زنده بود
چه ستمي کردم به شما با قد کشيدنم
پدر که به خاک رفتي
مادر که چنين شکسته شدي
نه موي سپيدي بود نه پشتي خميده
اگر همان بودم بودم
بيا فرزند شمع يک سالگيت
کي عروسيت را مي بينم

در اين جهان لا يتناهي
آيا، به بيگناهي ماهي
( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را
از تنگناي سينه بر آرم ! )
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو
اين قلب بر جهنده
آه، اين هنوز زنده لرزنده
اينجا، كنار تابه !
در كام تان گواراست ؛
حرفي دگر ندارم ! ...

بوسه هاي تو
گنجشككان پر گوي باغند
و پستان هايت كندوي كوهستان هاست
و تنت
رازي ست جاودانه
كه در خلوتي عظيم
با منش در ميان مي گذارند
تن تو آهنگي ست
و تن من كلمه ئي ست كه در آن مي نشيند
تا نغمه ئي در وجود آيد
سرودي كه تداوم را مي تپد
در نگاهت همه مهرباني هاست
قاصدي كه زندگي را خبر مي دهد
و در سكوتت همه صداها
فريادي كه بودن را تجربه مي كند

گفتم :اي پير جهان ديده بگو
از چه تا گشته ، بدينسان كمرت /
مادرت زاد ، به اين صورت زشت ؟
يا كه ارثي است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : كه فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،كه چه سان
كمرم تا شد و تا خورده شكست
هر چه بد ديدم از اين نظم خراب
همه از ديده ي قسم ديدم
فقر و بدبختي خود ، در همه حال
با ترازوي فلك سنجيدم
تن من يخ زده در قبر سكوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم يك عمر تباه
واقعيات ، به من لج كردند
تا ره چاره بجويم ز زمين
كمرم را به زمين كج كردند

هنگام پاييز
زير يك درخت ... مردم
برگهايش مرا پوشاند
و هزاران قلب يك درخت
گورستان ... قلب من شد

يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
گفتم : نشنيدي ؟ .... برو

افسوس ...
این نیز افسانه بود.

ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

من اگرديوانه ام
با زندگي بيگانه ام
مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم
اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد
در دل تاريك و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما اي مردم عادي
كه من احساس انساني خودرا
بر سرشك ساده ي رنج فلاكت بارتان
بي شبهه مديونم
ميان موج وحشتناكي از بيداد اين دنيا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شكست و ناليد كه : آخ
اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ ؟

از بس كف دست بر جبين كوبيدم
تا بگذر از سرم ، پريشاني من
نقش كف دست ! محو شد ، ريخت به هم
شد چين و شكن ، به روي پيشاني من

همره باد از نشيب و فراز كوهساران
از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران
مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي
سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،اشك نيازي
مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر
مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر
ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در
باز كن در باز كن ... تا ببينمت يكبار ديگر
چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم
تا رغم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم
كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
اشك من در وادي آوارگان ،آواره گشته
درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته
سينه ام از دست اين تك سرفه ها صد اره گشته
بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر
خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم
هر چه دلمي خواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم
بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد ، در به در خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم
هنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم
زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم
ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم
خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من
وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شر توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم
آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را
بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را
گويمش مادر 1 چه سنگين بود اين باري كه بردم
خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم
سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده
زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم
عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني !
اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني
سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني
دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني
آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني
هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته
كرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته
عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته
مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
تا نبيند بي كفن ،فرزند خود را ، مادر من
پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش
تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش
قايقي از استخوان ،خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته
دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته
پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل
تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل
آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر
اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز كن در
باز كن، ازپا فستادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر

کلنگ گورگن سينه ديوار
تك تك ضربيدن و ضرباندن
كوبيدن و كوباندن
مي زند برسينه ديوارگوركن كلنگ زنگ زده اش را برخاك
دست تازيرچانه مي برم روحم تاخاك
اين صداي ثانيه ها صداي ضرب گوركني غمگين است
آري امروز روز انسان بودن بود
باشمايم
بايد هرچه زودترباشيد بايد هرچه زودتربود
جزخوداو هيچكس نمي تواند كاويدن گوركن را متوقف كند
بكوب اي گوركن بكوب من آماده ام
اينجا ثانيه ها راروشن تربكوب
بكوب گوركن ضرب ثانيه ها را

اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی
بر لب صبوری می زنم تا کس نداند راز من

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شور چشمیها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم ز دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کردای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کردای شاید نمی دانی
از این بابت خیانت کردای شاید نمی دانی

خواب ديده بود.در ساحل دريا و در حال قدم زدن با خدا
.رو به رو در پهنه آسمان
صحنه هايي از زندگيش به نمايش در مي آمد متوجه شد که در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است.يکي جاي پاي او
و ديگري جاي پاي خدا.وقتي آخرين صحنه از زندگيش به نمايش در آمد متوجه شد که خيلي اوقات در مسير زندگي او فقط يک جاي پا بود
همچنين متوجه شد که آن اوقات سخت ترين لحظات زندگي او بوده است اين واقعآ او را رنجاند و از خدا در مورد آن سوال کرد
!! خدايا تو گفتي چنان چه تصميم بگيرم با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود
ولي من متوجه شدم که در بدترين شرايط زندگيم فقط يک جاي پاست
نمي فهمم چرا در مواقعي که بيشترين احتياج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتي!!
خدا پاسخ داد:فرزند عزيز و گران قدر.من تو را دوست دارم و هيچوقت تنهايت نمي گذارم.زمانهايي که تو در آزمايش و رنج بودي
وقتي تو فقط يک جاي پا مي بيني من تو را به دوش گرفته بودم

از زندگانیم گله دارد جوانیــــــم
شرمنده جوانی از این زندگانیم

دله من مرده و افسوس که کسی مرگ خوشبختی و باور نداره
آره مردست به خدا هر کسی سایه ای بر سر نــــــــــــــداره

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.

گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي به خود هموار كني

هم زمین هم آسمان میزنن ناله هم با کهکشان
به حال پسرک که گشت گریون
که چی خوند از چشاش اون خدای مهربون
بگو ای عروسکم بگو ای پسرکم
که چرا شدی چنین دلبرکم نازنینکم
ناگهان اشکی بریخت و داد بزد
خدای آسمونو صدا بزن
که ای خدای مهربون من نبودم در این جهان
چرا زده شد به پایم گناه آدمیان
پدر و مادر من هر دو تاج سر من
همه کس غمخوار و همدم من
زمانی اونا همدم و یار هم بودن
با منه طفلکشون هم مهربون بودن
تا که اون روز رسید ...
مادرم زجه میزد پدرم فریاد کشید
جنگ و جدال بحث و غوغا
این صحنه ها رو که می دید من بودم آلاله ای تازه نفس
که در اوج کودکی آزادیم شده قفس
من میان اون دو بودم بی کس و بی هم نفس
هر که راهی را برفت در خوشبختی را به سوی من ببست
من ماندم یکه و تنها در میان جنگ و غوغا
دله من فریاد زد که ای خدا
چه کردم که چنین افتادم در دام جفا
توی اون اتاقک عدل و سزا نیومد ز بغضم زره صدا
نفسا حبس بود توی اون اتاق همه بودن در بر دیوار و طاق
ثبت شد به دفترا ننگ و بلا
خورده شد پیشانیم طفل طلاق

مادر ! ـــ مرو، براي خدا پيش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر بدست كوچك و لرزان طفل خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما ، مرو
از ما جدا مشو .
***
اشك نياز به رخ زرد ما ببين
ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم
بر جوجه هاي غم زده ،سنگ ستم مزن
مادر ! هراس در دل ما موج ميزند
دستم به دامانت
از قصه طلاق ، در اين خانه دم مزن.
***
بابا ! شكسته شيون من در گلوي من
در پيكرم،حكومت بيم است و اضطراب
بنگر به خواهرم ـــ
كاين طفل خردسال ـــ
ميلرزد از هراس ـــ
ميترسد از طلاق ـــ
فرياد التماس مرا گوش كن پدر!
ما با وفاي مادر خود ، خو گرفته ايم
مادر ، بهشت ماست
او سربند آتيه و سرنوشت ماست.
***
مادر ! اگر ز كلبه ما،پا برو ن نهي ـــ
فردا چه ميشود؟
مائيم و موج درد ـــ
مائيم و روي زرد ـــ
مائيم و داستان غم انگيز بي كسي ـــ
ما دست التماس به سويت گشاده ايم ـــ
شايد ز راه مهر، به فريادمان رسي
***
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درنگ كن
ما را بچنگ موج حوادث رها مكن
انديشه كن پدر
ما را ببين چگونه به پايت فتاده ايم
از خشم در گذر
بي مادر بلاست
ما را اسير فتنه بي مادر ي مكن
مادر اگر رود ، شب ما بي ستاره است ـــ
در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ
ويرانگري مكن.
***
اي نازنين پدر !
و اي مادر ي كه شمع دل افروز خانه اي
از خشم بگذريد
اي جان ما فداي شما، آشتي كنيد
جغد طلاق، بر سر ما ضجه مي زند
لعنت بر اين طلاق
از بهر ما نه ، بهر خدا آشتي كنيد.
***
ما كاروان كوچك وهمراه بوده ايم
اي ُاف بر اين طلاق ـــ
كز تند باد او ـــ
نا گه چراغ قافله خاموش مي شود
و ندر شبي سياه ـــ
در شوره زار عمر ـــ
هر يك ز ما به كوره رهي ميرود غريب
و زياد روزگار،فراموش مي شود
***
مادر ! ـــ مرو ، برا ي خدا پيشمان بمان
از ما ، جدا مشو.
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر به دست كوچك و لرزان خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما مرو
از ما جدا مشو.
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درتگ كن
بي مادر بلاست
ما را اسير فتنه بي مادري مكن
مادر، اگر رود شب ما بي ستاره است
در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ
ويرانگري مكن.