|
قاصدک ... ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
|
شاید دیگه همدیگه رو نبینیم ...

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...

بال و پر ريخته مرغم به قفس
تا گشايم پر و بال
پر پروازم نيست
تا بگويم كه در اين تنگ قفس
چه به مرغان چمن مي گذرد
رخصت آوازم نيست ...

نارسيسيس!
در زمانهاي قديم در کشور يونان دختر زيبايي بود به نام نارسيسيس...
روزي او به کنار رودخانهاي رفت..
.رودخانه بقدري آرام بود که نارسيسيس در آن توانست عکس خودش را ببيند...
نارسيسيس به محض اينکه عکس خودش را در آب ديد?عاشق خودش شد...به داخل آب پريد تا عکس خودش را بغل کند اما رودخانه بيرحم
او را در خود غرق کرد و با خود برد...شب جلسهاي در دربار خدايان برگزار شد.
همه خدايان به خداي رودخانه ايراد گرفتند که تو چطور دلت آمد
تا نارسيسيس زيبا را در خود غرق کني؟
خداي رودخانه در حاليکه شرمنده بود.گفت:وقتي نارسيسيس به کنار من آمد و به من نگريست من در چشمان زيباي او تصوير خودم را ديدم.چنان محو و عاشق خودم شدم که نارسيسيس را فراموش کردم...
اينگونه بود که نارسيسيس غرق شد......!

ميشنيدم...فرشتهها گريه ميکردند.فرشتهاي باز از جمع آنها جدا ميشد و پا به دنياي خاکي ميگذاشت.
..نميدانم صداي گريه نوزاد بود يا فرشتهها..
.فرشتهها به خاطر سختيهايي که کودک در اين دنيا ميبايست بکشد?
گريه ميکردند...عجب شب باراني عجيبي بود..
.من صداي فرشتهها را ميشنيدم!...برايش دعا ميکردند...

دست خودم نيست
که پيراهنم را پناه پروانه مي گيرم
خبرآورده اند باد مي آيد
خبر آورده اند که احتمال وقوع حادثه نزديک است
خبر آورده اند دريا دور و باغ بي کليد و
پسين ... جور ديگري غمگين است
دست خودم نيست
که چشم از چراغ اين خانه برنمي گيرم ،
من از وقوع نابهنگام حادثه مي ترسم .
دارد باد مي آيد
دريا دور و باغ بي کليد و
پسين جور ديگري غمگين است .

تیک تاک ساعت
لحظه لحظه مرا پیر می کند ...

تنهايي آزار دهندهاست
درون تهي است و بيرون فريبنده
خسته شدهام

دوست داشتن زيباست !!
آري آغاز
دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين
دوست داشتن زيباست ...

غسل تعميدم نداد
روز اول مادرم؛
اين چنين شد
از همه نادان ترم
مادرم در گوش من چيزي نگفت:
جمله اي از روي ياد؛
اسم شب را مادرم يادم نداد
بايد از اين عمق شب رد ميشدم
اسم شب، چيزي شبيه من نبود
مادرم ماند و قناعت كرد به تاريكي محض
رفتم و ماند و نشست و شعر ماندن را سرود
از شك و از مرگ و از خودباوري
غوطه ور ماندن در اين شبهاي سرد
مادرم حرفي نزد
مادرم من را شبيه خانه كرد
مادرم با من نگفت:
اتهامت زندگي ست !
آدمك! تنهايي و تنها از اينجا ميروي
اولين و آخرين كارت همان سركردگي ست
مادرم وقتي كه خود مادر نبود،
هيچ كس در گوش او چيزي نگفت:
جمله اي از روي ياد؛
اسم شب را مادرش،
اسم شب را هيچ كس يادش نداد!

عجب هنگامه بر پا شد
صداي غرش طوفان
به اندام درختان لرزه افکنده ست
و رنگي بر رخ برگان نمانده ست
همه يا سرخ يا زردند
ز زور ترس هم قالب تهي کردند بعضيشان
و از مادر جدا گشتند
و مردي مانده از راه
کوله بار همتش بر دوش
ستون کرده ست دستش را به روي کهنه چوبي
همچنان پرشور ميخواند
((هاي آدم هاي مست!برگ را له نکنيد))
سالها پرسيدم :
چيست اين خش خش برگ؟
و جوابش جستم:
((نيمه جانيست که مانده ست بر اندامک برگ
و ندائي است پر از خواهش و احساس و تمنا
که لگد مگذاريد بر سرم انسانها!))
شاخه اي بالاتر زاغکي ميخواند
وز طنين نعره اش
آخرين برگ که مانده ست به بالاي چنار
رقص رقصان به زمين ميايد
رقص مرگ آخرين برگ چنار
خبر فصل خزان است به سر تا سر باغ
رهگذر آهسته
برگ را له نکني!

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کسي خواهد گفت
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي ميشنوي روي تورا کاش ميديدم
شانه بالا زدنت را
- بيقين -
تکان دادن دستت
که: مهم نيست زياد
و تکان دادن سر را
که:عاقبت مرد!
عجب
افسوس
کاشکي مي ديدم !!!
من به خودم مي گويم:
چه کسي باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق او خاکستر کرد؟

بغض پاييزي ابرم
بغض يك غروب غمناك
شاهد شكستن من
قطره بارونه رو خاك
قطره باروني كه روي خاك شوره زار شده قلب من
ميچكد نم نم اشكهاي من
از غم هر چه ابر دنياست آمده ام تا با نم نم اشكهام
تنهاييمو
غربت غروب هامو با تو تقسيم كنم
بيا تا با هم اين نم نم اشك از غم رو به سيلي از اشك شادي تبديل كنيم
منتظرتم

رسم زندگي اين است
يک روز کسي را دوست داري
و روز بعد تنهايي
به همين سادگي
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک مهماني که به آخر مي رسد
و تو به حال خود رها مي شوي
چرا غمگيني؟
اين رسم زندگيست
تو نمي تواني آنرا تغيير دهي
پس تنها آوازي بخوان
اين تنها کاريست که از دستت بر مي آيد
آوازي بخوان
با رود جاري شو تا به دريا رسي
اما اين بار
نا خدا را بشناس

هوای حوصله ابریست ...