|
قاصدک ... ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
|

بگذار يک دل سير به درختها نگاه کنم
شايد شاخه ای دردلم سبز شود
آنوقت می توانی درپاييز
آن را بشکنی
وهيمه ی اجاقت کنی
برای لحظه ای که می تواند چشمهای خيس ترا گرم کند


من آن گلبرگ مفرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم

تو به من خندیدی
قلب من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر کردن بود و من از چشمانت می خواندم
که به آسانی از این خانه گذر خواهی کرد
و نمی فهمی که بی تو این باغ پر از پائیز است
